داستان کوتاه

سلام به همه دوستانم. خب امروز وقت اضافه داشتم، گفتم این داستان کوتاه رو که بهمن سال پیش نوشته بودم، اینجا بنویسم. اول میخواستم دکلمه بشه ولی چشم باز کردم دیدم شده داستان. اصلا نخواستم دستش بزنم و اگه ایرادی داشت به بزرگی خودتون ببخشین. البته دوستان گفتن آخرش رو خراب کردم ولی همونطور که گفتم، فعلا دستش نمیزنم تا شما هم نقدش کنین و یه چیز کامل دربیاد.

برق آسمان، همچو شمشیری بران ابرهای سیاه را در هم می کوبد و خون بیرنگ آنها را بر سر زمینیان جاری می سازد. در این نبرد خونین، باد همچون سرگشته ای مجنون ناله سر می دهد و بر پنجره خانه های زمینیان می کوبد... تا شاید کسی به یاری اش بشتابد و فرزندانش را از چنگال این دیوانۀ مست، برهاند.

بخواب مروارید جنگل. مهتاب را به قتل رسانده اند. بانوی زیبای آسمان در بین ما نیست. تو چه میدانی؟ شاید خرگوشهایی از گوشت و خون تو، قربانی هوسهای پیرمردی شده باشند که هدفی جز کشتن و سوزاندن و خونریزی ندارد.

پریان کوچک جنگل سراسیمه به هر طرف گریزانند؛ بلکه سرپناهی بیابند و بالهای کوچکشان را از صاعقه مصون بدارند. اما یکی از پریان کوچک... یکی از کوچکترین آنها،  پایش پیچ خورد و به زمین افتاد. هیچکس او را ندید. کسی را نداشت. یتیم کوچک و بی نهایت زیبایی بود. گردنبند مادرش... تنها امید زندگی اش... لحظه ای از دستان کوچکش جدا نمیشد. غریبه ای از دور آمد. صورت پری کوچک از خنده شکفته شد. و خدایا، چه فرورفتگی های زیبایی روی گونه های برجسته اش ایجاد میشد.

برق صورت غریبه را روشن کرد. روباهی مضطرب بود. از پریان دیگر شنیده بود که هرگز نباید به روباه ها اعتماد کرد. روباه دستش را به طرف دخترک دراز کرد؛ اما عوض گرفتن دستش، مشت پری کوچک را باز کرد و گردنبند مادرش را از گردنش کشید. گردنبند، قسمتی از پوست گردن آن یتیم بی پناه را با خود ربود. پری کوچک شکست... با تمام وجود شکست. اشکهایش با باران یکی شدند. و با آنکه زار میزد، اما هیچکس نفهمید که دخترک گریه میکرد. روی پاهای ظریفش ایستاد  و با تمام وجود خدا را به یاری طلبید. کلمه مادر را فریاد زد و... دیگر تاب ایستادن نداشت. خداوند دلش به حال دخترک سوخت. روحش را آرام از بدنش جدا کرد و کنار مادرش برد؛ و جسمش را نشسته باقی گذاشت. باقی پریان ضجه های دخترک را می دیدند اما با آنکه صاعقه به آنها برخورد نمیکرد، فقط به فکر حفظ جان بودند.

خداوند برای آنکه درسی به آنها بدهد، صاعقه ای به جسم بی جان پری کوچک فرستاد، و آن را شعله ور ساخت. از آن روز به بعد، پریان آن جنگل همگی دیوانه شدند. چند روز بعد، پرندگان جسد روباه را، حلق آویز با یک گردنبند، روی بلندترین شاخه درختی یافتند... در حالی که تمام پوست دستش کنده شده بود. دستی که با آن... مال یتیمی را ربوده بود.

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

ببخشید اصلا به تاریخ این نوشته نگاه نکردم///نظرات هم اومدن!!

نیلوفر

دوباره سلامممم /خیلی هم باهوشی عزیزم[ماچ][لبخند] ابان ماهی نیستی؟یکم روحیاتت شبیه منه/لحن ادبیت هم همین طور/خوشبحالت تهرانی؟البته بنظرم یک جایی نوشته بودی همدان بخاطر اینکه من صدام خوبه دوست دارم برم امتحان برای دوبله بدم/اما شرایط سفر ندارم بنظرم همین مهر ابان امتحانشه/شعر اول انه رو یادته؟به دیده طفلان بی گناه؟من اینو حفظم عاشق این شعرم و مثل انه میخونمش/[نیشخند] اگه صدات خوبه برو امتحان دوبلری بده

ملیکا شرلی

خیلی قشنگه من که واقعا خوشم اومد نمی دونم شاید به خاطر اینکه من اطلاعات زیادی تو ادبیات ندرم اما باید بگم که من خوشم میاد همینو بس! یک چیزی بگم؟؟؟تو منو گول زدی من فکر کردم من و تو هردو مهری هستیم!!پس خیلی خوشحال شدم اما باید بگم که این هیچ اشکالی ندارد اما مثل اون خیال نن درباره ی بانویی که تو خونه ایی تنها زندگی میکنه نقش برآب شد،منم همون حس رو داشتم دوست عزیز!!!!!!!

مرتضی

قشنگ بود.چرا روباه؟ روباه منو یاد شازده کوچولو میندازه.

ملیکا شرلی

آره منم اینطوری هستم!!!!!یعنی بخشی از وجود آنه دروجودمه البته بخشی نه بیشترش!! من الان شیش ماه میشه آنه رو تموم کردم منم مثل تو نگران بودم وقتی تموم شه چیکار کنم؟؟؟اما نگران نباش می تونی هرروز دوباره شروع به خوندنش کنی وبعدشم خودتو با این وبش سرگرم کنی!!!من هرروز آنه رو میخونم هر قسمت و که دوست داشته باشم البته تاحالا دوبار آنه رو دوره کردم و می خوام دوباره شروع کنم!!خوبی کتاباش اینه که آدم رو خسته نمیکنه.شاید تو مثل من اول از کتاب 8خوشت نیاد اما من بعد از اینکه دوباره خوندم عاشقش شدم من کلا دوست دارم داستانهایی بخونم که گریه ام بندازه!!!!ولی از طرفی هم دوست دارم کتاب های شاد هم بخونم!!!

انه

خوب بود انه جان اما ایسن فضای تاریک وتیره این هفته هم این فضا برام خیلی ملموس شده بود به هرحال اینکه نوشته هاتو بتونی روی کاغذ بیاری هنره

نیلوفر

سلام خوبی آنی؟می دونستم من ابانی ها رو کلا از صد فرسنگی احساس میکنم /یکی از دوستای جدیدم آبانیه قبل از اینکه ماه تولدشو بگه گفتم تو خیلی شبیه منی آبانی نیستی؟ههه اونم گفت که همینطوره/خوب در مورد دوبله که باور کن عشق منم هست و تازه دیشب کلی برای خودم جای شخصیت های مختلف حرف میزدم چیز دیگه ای نمی دونم /من مطمعنم اگه برم تست بدم قبول میشم چون صدام البته تعریف از خود نباشه خوبه/تقریبا شبیه دوبلر انه میتونم/البته صدای اون معرکه اس اما هیشکی به پای اون که نمیرسه/راستی تو تلویزیون یکبار دیدمش اینقد دلم میخاس ببینمش که نگو خیلی خوشگل بود عین صداش/درباره اینکه امتحان مهر ابانه تو یک مجله خوندم برو پیگیر شو جدن من اطلاعات دیگه ای ندارم.امتحان دادی به منم بگو.کاش اطلاعاتی داشتم بهت می دادم.اما تو برو دنبالش.صدتا بووس[ماچ][نیشخند][زبان]

نیلوفر

عجب..چه اهنگ قشنگی ..کلی ذوق کردم خداییش خیلی شبیه منی من رو اهنگ ای سان برای خودم شعر گفتم. دختر ما معرکه ایمممم جدن بنظرمن ما فقط به درد چیزای هنری می خوریم موسیقی و دوبلری و ... حالا چکار کنم ؟من که رشته ام غیر مرتبطه تو چی؟[سوال]ولی به هر حال میشه تو این چیزا بدون تحصیلات مرتبط هم وارد شد نه؟[گل]

نیلوفر

سلامم[گل]

مارال هستم

من چون که زمینه تو روان شناسی دارم با اینکه رشتم تجربیه ولی میتونم ببینم که تو ذهنت چی میگزره و به چه چیز هایی فکر میکنی من کاملا درکت میکنم عزیزم من دوست قدیمیتم البته اگر فراموشم نکرده باشی...:( دقت کردم که تو بیشتر حرفایی که میزنی مادر هستش ...معلومه که یه حس جالبی نسبت به مادرت داری... من واقعا باید بگم که دختر با استعدادی هستی به کارت ادامه بدی باشه؟