زندگینامه خودنوشت لوسی مود مونتگومری

   لوسی مود مونتگومری به حق نویسندۀ قلبهاست. آثار او از دل بر می آیند و بر دل می نشینند. او را به عنوان کاشف دنیای پر رمز و راز نوجوانی می شناسند و به عنوان نویسنده ای خستگی ناپذیر که در تمام لحظه های زندگی به دنبال ردپایی از عشق و عاطفه است. آثار او سرشار از تخیلی قوی و رهاست و دنیای او، بسیار شبیه دنیای ما، اما زیباتر از آن است. خود او در این باره می گوید: «درجهان آنقدر بدی وجود دارد که جستجوی نویسنده باید بر مبنای کشف خوبی و زیبایی در جهان باشد.» شاید به همین دلیل آثار او بر همۀ اقشار جامعه و گروه های سنی اثر می گذارد. چرا که یادآور دوران پر جنب و جوش کودکی و نوستالژی نوجوانی برای کشف خوبیها و ارزشهای نوین است. آن دوران که هیچ چیز عادی تلقی نمی شود و هر لحظۀ زندگی مثل کشفی عظیم جلوه گر می شود.

   "آن شرلی"  در  "آنی، رویای سبز" همان قدر سرسخنانه به دنبال تعقیب رویاهای خویش است که "سارا استنلی" در قصه های جزیره، و جالب اینجاست که همۀ این آدمها به شدت رویاهای خود را باور دارند و با تخیلی قوی، مرز واقعیت و خیال را درهم می شکنند. شاید همین اصرار در تعقیب رویاها، آثار مونتگومری را چنین جذاب و جادویی می کند، به گونه ای که به قول مارک تواین «اساس ادبیات کودک امروز جهان، بر مبنای آثار مونتگومری پی ریزی شده است و شاید هنوز کمتر داستانی را بتوان همچون "آنی، رویای سبز"، دارای محبوبیت نوجوانانه دانست.»

 

هرگز تسلیم نشو!

لوسی مود مونتگومری به روایت خودش:

   لوسی مود مونتگومری در 24 آوریل 1942 چشم از جهان فرو بست. او شرح حال خود را در سال 1926 برای ناشرش چنین نوشت:

   تولد: 30 نوامبر 1874، کلیفتون جزیره پرنس ادوارد - کانادا

   تحصیل: مدرسۀ کاوندیش در جزیره پرنس ادوارد - کالج پرنس ویلز (برای اخذ مدرک معلمی) و دانشگاه دالهاوس (Dalhousie University) 

   شغل: نویسنده و معلم

   خانواده: در سال 1911 با ریو یوون مک دونالد (Rev. Even Macdonald) ازدواج کرد و حاصل این ازدواج سه پسر به نامهای چستر (Chester) هیو (Hugh) و استوارت (Stuart) بود.

   اوقات فراغت: مطالعه، باغبانی، و مکاتبه با دوستان

   دوران کودکی: لوسی مود مونتگومری دربارۀ دوران کودکیش، چنین می نویسد: «خدا را شکر می کنم که در جزیرۀ پرنس ادوارد متولد شدم. در آن سرزمین رنگارنگ یاقوت کبود و زمرّد سبز! اجداد من اسکاتلندی بودند و رگه ای هم از نژاد انگلیسی در خانوادۀ ما وجود داشت. وقتی بچه بودم، مادرم از دنیا رفت، و من توسط مادربزرگ و پدربزرگم در کاوندیش بزرگ شدم. جایی که یازده مایل با راه آهن و بیست و چهار مایل با نزدیکترین شهر فاصله داشت. اما فاصله اش از زیباترین ساحل دریاچۀ دنیا تنها نیم مایل بود. ساحل قدیمی شمال! 

   من زیاد مطالعه می کردم و تقریباً هر کتابی را که به دستم می رسید می خواندم. مهم نبود که موضوع کتاب چه بود. من تشنۀ مطالعه بودم و خواندن رمان در خانوادۀ ما ممنوع بود. اصولاً در آن زمان رمان تابو [آن دسته از رفتارها، گفتارها یا امور اجتماعی است که بر طبق رسم و آیین یا مذهب، ممنوع و نکوهش‌پذیر است. یه چیزی توی مایه های "حرام" خودمون] محسوب میشد! اما خوشبختانه برای شعر، محدودیتی وجود نداشت. از همان زمان با لانگ فلو، تنیسون، اسکات، بایرون، بِرنز و میلتون آشنا شدم و یکی از عزیزترین روزهای زندگی من در نه سالگی، زمانی بود که فهمیدم خودم هم می توانم شعر بگویم!

شروع کار نویسندگی:

   مونتگومری کار نوشتن را با شعر آغاز کرد. او خود در این باره می گوید: «اولین شعر من "پاییز" نام داشت و من آن را پشت یک صورت حساب کهنه ادارۀ پست نوشتم. چون کاغذ سفید در آن خانۀ قدیمی روستایی به زحمت پیدا میشد. و اگر هم بود، مختص نامه نگاری بود. من شعرم را با صدای بلند برای پدر خواندم. پدر گفت که این قطعه زیاد شبیه شعر نیست. من گفتم: "این شعر سپید است." و پدر گفت: "بله، خیلی سپید!"

   در یازده سالگی، قصه نویسی را شروع کردم. در آن زمان یک جعبه پر از قصه داشتم که بیشتر آنها تراژیک بودند و تقریباً همۀ آدمهای قصه می مردند. در آن قصه ها، جنگ، جنایت و مرگ ناگهانی، اموری عادی تلقی می شدند. [افتخار میکنم که از این نظر کمی شبیه مونتگومری هستم]

نخستین کتاب:

   مونتگومری دربارۀ نخستین کتابش می گوید:

   «من همیشه آرزو داشتم کتابی بنویسم. ولی هیچوقت نمی دانستم از کجا شروع کنم! همیشه از شروع قصه ها متنفر بودم و هروقت اولین پاراگراف قصه را می نوشتم، حس میکردم که نیمی از کار داستان انجام شده است. شروع یک کتاب برای من کار دشواری بود، علاوه بر آن نمی دانستم که چگونه فرصت این کار را پیدا کنم. بنابراین هرگز آگاهانه به نوشتن کتاب نپرداختم. این مسئله به طور ناگهانی اتفاق افتاد.

   در بهار 1904، در میان یادداشتهایم به دنبال طرحی برای یک مجموعۀ کوچک می گشتم که قرار بود برای روزنامۀ مدرسه بنویسم. تصادفاً طرحی را که سالها پیش نوشته بودم پیدا کردم. طرح ساده ای بود "یک زوج مسن، می خواهند پسری را از پرورشگاه به فرزندی قبول کنند، اما اشتباهاً دختری برای آنها فرستاده می شود." فکر کردم که این طرح مناسبی برای یک مجموعۀ داستانی کوچک است. بنابراین شروع به تقسیم بندی فصلها و حوادث داستان کردم. به تدریج قهرمان من "آنی" چنان رشد کرد که برای من کم کم واقعی به نظر می رسید. بنابراین فکر کردم که نباید او را برای یک مجموعۀ هشت فصلی هدر بدهم. اینگونه بود که اولین کتاب من "آنی، رویای سبز" نوشته شد. می بینید، خیلی ساده است. شما موضوع اصلی و قهرمانتان را دارید. حالا تنها کاری که باید بکنید، این است که بنشینید و موضوعتان را طی چندین فصل بال و پر بدهید تا یک کتاب پدید بیاید.»

 موضوعهای مونتگومری از کجا می آمدند؟

   جزیرۀ پرنس ادوارد منبع اصلی الهام مونتگومری بود. خود او در این باره می گوید: «یک محیط متفاوت، انسان را متفاوت می کند. من تمام استعداد ادبی ام را از جزیرۀ پرنس ادوارد و مناظر طبیعی آن، درختان، آبها و مزارع و صخره های رنگارنگ آن دارم...»

چیزی که مردم دربارۀ او نمی دانند!

   بسیاری از اتفاقات فرعی قصه های مونتگومری بر اساس ماجراهای واقعی زندگی خود اوست و این چیزی است که کمتر کسی درباره اش اطلاع دارد. [باید مأیوست کنم چون من اینو از قبل می دونستم!]

اندرز مونتگومری به نویسندگان جوان:

   اندرز او چنین است: اولین، آخرین، و تنها درس شما این است: "هرگز تسلیم نشوید!" و چنین است سرگذشت زنی که در مقام یک همسر، یک مادر و یک نویسنده، هرگز تسلیم نشد و حاصل آن، آثار لطیف و فراموش نشدنی است که برای هر نسل طراوت و تازگی خود را دارد و با گذشت زمان، بر مخاطبانش افزوده می شود. قصه هایی سرشار از روح زندگی و نشاط نوجوانی، و قصه هایی با حال و هوای کاوش و کنکاش در قلب طبیعت و انسان، و قصه های جزیره یکی از بهترین این قصه هاست.

منبع: مرکز کتاب کودک کانادا (مقدمۀ کتاب قصه های جزیره)

/ 32 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماریلا

من عاشق آن شرلی ام روز و شب باهو فکر میکنم

گیلبرت

من با آبه زندگی میکنم مثل آدم واقعی میپرستمش

حسین آگاهی

خیلی خیلی ممنون که زندگی نامه مونتگومری رو گذاشتید.

محسن

راستش من سريال دوبله شده رو دارم و هرسال ميبينم . شايد بيش از 7 بار ولي به تازگي از سايت خود سريال دريافتم بخش سوم سريال هم ساخته شده كه زندگي گيل وآني رو نشون ميده هر جه براي خريد كوشش كردم چيزي پيدا نشد اگه شما ميدونين به من هم بگين . من عاشق اين داستانم

Sara Stanley

ممنون برای درس آزاد کتاب فارسی با ذکر منبع استفاده شد.

Sara Stanley

بله حتما. درس آزاد درسى هست که دانش آموز ها با کمک دبير ادبيات تمام بخش هاش رو خودشون مى نويسن. توى کتاب هاى فارسى دوره راهنمايي -قبل از تغييرات کتاب هاى درسى- اين درس ها با هم فاصله داشتن و يکى براى ترم اول و يکى ديگه براى ترم دوم بود. اما حالا که کتاب ها تغييرات کلى داشتن اين دو تا درس تبديل به يه فصل جدا شدن با نام: ادبيات بومى. که دانش آموزا توى تعطيلات نوروز اين دو تا درس رو درباره ادبيات منطقه يا استان محل زندگى خودشون مى نويسن و توى قسمت شعر خوانى يا روان خوانى يکى از آثار اون نويسنده يا شاعر رو ذکر مى کنن. ما چون سال پيش درباره ادبيات بومى نوشتيم امسال معلممون خواست که يکى از اين دو درس رو به ادبيات جهان اختصاص بديم و اون يکى درباره ادبيات بومى باشه تا از احتمال مثل هم شدن متن درس دانش آموزا جلوگيرى بشه. من چند سال پيش فيلم هاى روياى سبز و قصه هاى جزيره رو ديدم و شيفته سارا استنلى و آن شرلى شدم البته کارتون آن شرلى رو قبلا ديده بودم. بعد دنبال کتاباشون گشتم. خوشبختانه هر هشت جلد آن شرلى رو پيدا کردم اما قصه هاى جزيره فقط تونستم جلد 1 و نصف جلد2 رو توى يکى از انجمن ها بخونم و از اون موقع تا حالا … هنو

Sara Stanley

هنوز دنبالشم و اميد وارم پيداش کنم. براى همين خانم مونتگومرى رو انتخاب کردم.

من واقعا از هشت جلد کتاب آشنای لذت بردم ولی ای کاش یک جلد دیگه بعد از اون همه جنگ می نوشت و این داستان شیرین اینقدر پایان تلخی نداشت

نگار

سلام عزیزم واقعا ممنونم که این پستو برامون گذاشتی من همیشه دلم میخواست بدونم کسی که تونسته همچین شخصیت پر تب و تاب،خیال پرداز،جالب،فناناپذیر و غیر قابل توصیفی مثل آن شرلی رو خلق کنه کی بوده....خدا رحمتش کنه این کتاب برای من خیلی دوست داشتنی و محترمه.آنه برای من صمیمی تر از هر کس دیگه ایه.البته متاسفانه فقط تا جلد 6 رو خوندم ولی در هر صورت عاشق آنه هستم.عاشق تموم شخصیت های داستانم،ولی بقیه آثار مونتگمری رو مطالعه نکردم.میشه معرفیشون کنی بهم؟خواهش میکنم این کمک بزرگو بهم بکن.راستی یه سوال دیگه هم ازت داشتم.اینکه..نویسنده قبول نمیکنی برای وب خوشملت؟!من عکسهایی از جزیره پرینس ادوارد دارم که میتونم بذارم.اینم بگم که من مدتهاس با وبت آشنام و از مطالبت استفاده میکنم[چشمک] راستی تو چطور هنوز ب وبت میای؟من تو بلاگفا وب داشتم.وی چون عریف پرشین بلاگ رو شنیده بودم اونو پاک کردم و اومدم اینحا،که رمزم رو قبول نمیکنه،وقتی هم ایمیلمو بهش میدم که برام رمز جدید بفرسته،میگه اصلا این ایمیلو ما اینجا نداریم!ادرس ایمیلمو گذاشتم،جوابتو برام ایمیل کن اگه میشه.راستی اگه دوس داری هم میتونم عکسا رو واست ایمیل کنم که خودت بذاری اما خوشح

همطاف یلنیز

سلام سلام . با اینکه مرداد دوسال پیش یکی از دوستان درباره تاریخ های اشتباه نظر داده بود منتهی هنوز این اعداد اشتباه هست؟! (او شرح حال خود را در سال 1962 برای ناشرش چنین نوشت)... اینکه ایشان بسیار خلاق و رویاپرداز بودند شکی نیست منتهی دیگه نه آنقدر که بیست سال بعد از مرگ با ناشر خود، نامه نگاری کند! نه؟ و (در سال 1971 ... ازدواج کرد) ؟! - گویا تاریخ ازدواج ایشان پس از 5سال نامزدی 1911 بوده است. یعنی در 37 سالگی . وبلاگ شما، یکی از پربارترین منبع برای آثار این خانم نویسنده است ... حیف است این چند اشتباه عددی، اعتبارش را زیرسوال ببرد دوست جوان من [لبخند]